گفتيم كه پزشك شين به حمايت از يانگوم نامه اي را از طرف كادر
بيمارستان قصر به پيش شاه در جلسه اي كه
همه عاليرتبه ها جمع بودند آورد و وقتي شاه علت نامه را پرسيد گفت:
همه در شهر شاهدي بر توانايي درمان او هستند. و آبله پرنس
كيانگ وون .....
همه پزشكان و بانوان
پزشك بدون هيچ شكايتي از فرمانهاي يانگوم پيروي مي كند.
باور اين كه آنها توانستند بيماري پرنس كيانگ وون را درمان
كنند باعث شد كه من خواسته شما را قبول كنم
سرورم....

عاليرتبه گان به شدت غضبناك مي شوند و خيلي خيلي اعتراض مي
كنند كه شاه در كمال ناباوري يانگوم را به رنبه 7 منصوب مي كند.


يكي از عاليرتبه ها: قربان من براي گفتن اين كه اين كار درست
نيست براي ما 100 بار سر بر خاك مي نهم
شاه: من يانگوم را به رتبه 6 منصوب مي كنم.

آقاي مين برو و دستور ر ا اجرا كن

بعد از دستور شاه عاليرتبه ها جمع مي شوند و به مينجانگو مي
گويند دستور شاه را اجرا نكن اين كار خلاف كتاب قانونه ( اونا هم مثل ما كتابي
دارن تو مايه ها قانون اساسي فرض كنيد رهبر بخواد يه كاري خلاف قانون اساسي بكنه)

مين جانگو با كمال پر
رويي مي گويد من نمي توانم اين كار رابكنم چون دستور شاه است و بايد حتما انجام
دهم.

همه بزرگترا مي افتند به جون مين بيچاره كه يالا يالا بايد
اين كار را بكني و مين مي گه:
همه بايد به كتاب
قانون عمل كنند اما وجود يك شخص درست در مكان درست همين طور هدف قانون است.
من فكر مي كنم هدف عمله نه خوندن لفظي. من متاسفم ولي اين دستور
شاه است و من بايد از ايشون اطاعت كنم .

يكي از عاليرتبه ها به مين مي گه كه اين كار تا حالا در تاريخ
سابقه داشته كه شاه خلاف قانون بگه و اوني كه از شاه اطاعت كرد تبعيد شد تو هم مي
خواي همين بلا سرت بياد؟؟؟

مين در حال نوشتن دستور شاه جهت ابلاغ عمومي ( البته با قلمي
كه يانگوم بهش داده)

در همين گير و داد ملكه مادر به عنوان اعتراض مي ياد تو حياط
قصر مي شينه و مي گه به شاه بگين بياد منو تنبيه كنه چون من اونو درست تربيت نكردم
و علي اي حال شاه را مجبور مي كنه تا دستورش را پس بگيره.


مين كه شاهد اين جريان بوده حالش خيلي گرفته مي شه و منتظر
تبعيد مي مونه.

شاه از اينكه نتونسته برا يانگوم كاري بكنه خيلي خيلي ناراحته

ملكه يلانگوم را احضار مي كنه و بهش مي گه كه شرمنده اجرا
نكردن دستور ملكه مادر خيلي سخته و با هم كمي درد دل مي كنند از بچگي ها كه يانگوم
كاراي مردا را مي كرده و.....

يانگوم كه از صبح تا حالا حسابي خسته شده مشغول استراحت و
ماساژ پاهاشه كه....

ييهويي شاه سر مي
رسه

مين جانگو هم كه خيلي ناراحته و خوابش نمي بره مي ياد كه با
يانگوم درد دل كنه كه مي بينه جلوي اتاق
يانگوم غوغاييه و بر مي گرده


شاه كه حالا جا خوش كرده مي شينه تو اتاق و حسابي با يانگوم
درد دل مي كنه

يانگوم كه مشت گره كرده شاه را مي بينه متوجه بيماري اعصاب
اون مي شه و ازش خواهش مي كنه كه براي قدم زدن به حياط قصر برن.

حسابي قدم مي زنن و يانگوم حرفاي عرفاني و پزشكي و... مي زنه
و شاه حسابي حال مي كنه. يانگوم به شاه نسخه اي تجويز مي كنهخ براي آرامش اعصاب
و... كه اين كار يانگوم عشق اونو در دل شاه دو صد چندان مي كنه.


دوباره 1000 تا نامه مي ياد كه مين را محكوم كن مين را ال كن
بل كن و صد تا چيز ديگه كه اون نتونسته شما را منصرف كنه و شما را گمراه كرده

ولي شاه مي گه من خودم دستور دادم و نمي تونم اونو محكوم كنم.

شاه دوباره شب بيخابي مي زنه به سرش و ياد حرفاي يانگوم مي افته كه بهش گفت حرص و جوش نخور و درد دلات را
كسي كه اعتماد بهش داري بگو تا سبك بشي.

شاه به ملازمان مي گه كه به قصر ملكه بريم ولي تا در قصر مي
رسن شاه مي گه به قصر لي سوك وون بريم

اونجا كه ميرسه مي گه نمي خواد بياين فقط راه بريم.

تو حياط قصر شاه از بي كسي با سرپرست خواجه ها همصحبت مي شه.

فردا صبح داره با يانگوم تو حياط قصر قدم مي زنه و از زنايي
كه داشته و اونا را كشته مي گه كه يانگوم به حرفاش اعتراض مي كنه ولي اون مي گه
خودت گفتي به هر كيي اعتماد داري بگو من به تو اعتماد دارم.

شاه و يانگوم مشغول دل دادن و قلوه گرفتن هستند كه مين جانگو
اونا را مي بينه.

روزي بعد مين براي دادن گزارش به شاه مي ياد كه شاه اونو مي
گيره به حرف كه يانگو خيلي باهوشه و .... راستي آقاي مين شما اونو از كي مي شناسين
و مين ماجرا را از اول تعريف مي كنه. كه تير خورد و يانگوم نجاتش داد.

ولي شاه مي گه من اونو زودتر از تو مي شناسم از وقتي كه اون
يك دختر بچه بود و براي من نوشيدني آورد و تا آخر ماجرا را مي گه..ولي چرا شاه
اينا را به مين جانگو مي گه؟؟؟؟؟

مين در ملاقاتي كه با يانگوم داره به اون مي گه من مي دونم تو
مي خواي بيماري قلبي شاه را خوب كني ولي خيلي مواظب خودت باش اون شاهه و همه اينو
مي دونن. و يانگوم هم مي گه چشم.(يكم خيال مين راحت مي شه)

ملكه مادر شاه را ملاقات مي كنه و به اون مي گه من شنيدم شما بانوي پزشك
يانگوم را ملاقات كردين اين كار اصلا درست
نيست اگه اونو مي خواي بايد صيقه اش كني . شاه حسابي دستپاچه مي شه و مي گه نه به
خدا جون مامان اون فقط داره بيماري قلبي منو درمان مي كنه كه ننش هم مي گه ننه من كه خر نيستم تو اونو
دوس داري و من بهت مي گم اونو صيقه كني..

كلاغ هاي نامه بر سريعا خبر را به تمام
اقصي نقاط قصر مي برن از جمله چنگ كه خبر را به بانو مين مي ده و مي گه كه يانگوم
شده صيقه شاه

بانو مين هم به بانو لي مي گه و اون كه از رابطه مين و يانگوم
خبر داره خيلي ناراحت مي شه.

چنگ خبر بر سريعا همه رو خبر مي كنه از جمله داگو و زنش كه تا
مي فهمن قند تو .... آلاسكا مي شه.

شايد هر دختر ديگه اي بود تا هفتصد پشتش خوشحال مي شدند ولي
پدر عشق بسوزه كه از اين ماجرا همه ناراحتن آخه يانگوم مين جانگو را مي خواد.

خبر به پزشكان هم مي
رسد و آنها هم از اين قضيه ناراحت مي شوند ولي بيشتر به اين خاطر كه او يك پزشك است
و اگر صيقه شود ديگر نمي تواند پزشك باشد.

در اين صحنه هيچ صحبتي
رد و بدل نمي شه فقط نگاه نگاه نگاه كه دل بيننده رو كباب مي كنه.


يانگوم نزد ملكه مي ياد و
از اون مي خواد كه جلوي اين كار گرفته بشه مي گه من نمي خوام زن كسي باشم
من بايد پزشك باشم.

ملكه هم مي گه اين خواسته ملكه مادره و تا وقتي كه خود شاه
نخواد اين كار صورت نمي گيره

در قسمت بعدي دوئل شاه و مين جانگو را خواهيد خواهد


و عشقولانه هاي.......
